تبليغاتX
ناردانه
شعر و يادداشت
 بخونید و نظر بدید

سلام دوستان عزیز

این دو مطلب رو یکی از دوستان برام ایمیل کرده بود

توی این پست گذاشتم

تا شما هم از خوندنش لذت ببرید

نخستين درس مهم - زن نظافتچى

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه

 امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد،

 

خنده ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى

 

 کردن داشته است. سوال اين بود

 

: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت

 میکند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد،

 با موهاى جو گندمى

و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا

 بايد میدانستم؟

 
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را

بی جواب گذاشتم.

درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى

 از استاد سوال کرد

آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب

 میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با

 آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد.

همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه

 شما میباشند،

حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام

کردن به آنها باشد.

 
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام.

 

دومين درس مهم- کمک در زير باران

 

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن

 

 مسن سياه پوست آمريکايى

 

در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که

 می باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود

 

و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که

 

 کاملاً خيس شده بود

 

دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می آمد بلند

 

 کرد. راننده آن ماشين

 

که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف

 

 کرد. البته بايد توجه داشت

 

که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنشهاى ميان

 سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريکا بود.

مرد جوان آن زن سياهپوست را به داخل ماشينش

 برد تا از زير باران نجات يابد

 

و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت

 

و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک

 کرد تا سوار تاکسى شود.

 

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر

کرد و آدرس منزلش را پرسيد

 

.. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ

 در برخاست.

با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ

 برايش آوردهاند.

يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:

 
«
از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در

بزرگراه کرديد بسيار متشکرم

 

. باران نه تنها لباسهايم که روح و جانم را هم خيس

 کرده بود.

تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد.

 به دليل محبت شما،

من توانستم در آخرين لحظه هاى زندگى همسرم

 

و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد

 در کنارش باشم.

به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی شائبه

 به ديگران دعا میکنم

خانم نات کينگکول

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 به بهانه روز خبرنگار

سلام دوستان دنیای مجازی.........

.........................................................

روز خبرنگار رو به همه همکاران خوبم تبریک میگم....

...................................................................................

از خیلی وقت پیش میخواستم یه مطلب راجع به روز خبرنگار بنویسم

 

 

 

 و به قول یکی از دوستان اگه می شد چنان می نوشتم که دکمه های کیبورد خودشون رو خیس کنن

 

 اما افسوس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

همیشه 17مرداد که میاد کلی دلم می گیره از این که ما خبرنگارها مشکلات همه

 

قشرها رو پوشش میدیم اما هیچوقت یکی نمی گه ما هم مشکلی داریم یا

 

 نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟راستی چه کسی باید  مشکلات ما رو اطلاع رسانی کنه، گزارش

 

 بگیره، مطلب بنویسه، عکس بگیره، تصویر بگیره،و...........بعدش هم بره سراغ

 

 فلان مدیر که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کسی هست؟؟؟؟؟؟؟؟باور کنید نمی دونم چی باید

 

 بنویسم  اما یاد این شعر می افتم که:

 

دردهای من جامه نیستند تا زتن درآورم

 

چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن در آورم

 

دردهای من نگفتنی ست

 

دردهای من نهفتنی ست

 

شاید  فکر کنید درد ما هم همین قسط و کرایه خانه 400هزار تومانی  و اینجور چیزها

 

 باشد البته همین ها هم هست باور کنیدباید مقداری هم باید روی حقوق ماهیانه بگذاری

 

 تا کرایه خانه ات را بپردازی اما دردهای نگفتنی بیشتر از هر چیز دلمان را به درد می آورد........................

 

حال همه ما خوب است اما تو هرگز باور نکن

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
 به یاد روزهای دانشگاه
سلام ببخشید که اینقدر دیرآپ می کنم

..............................................

از پله ها بالا می آید

آرام آرام

وترسیم می کند 

غربتش را در نگاه مردی

که

تنهاییش را به عاشقانه هایش آویزان کرده است

اهل اینجا نیست

بوی باران می دهد چشمهایش

و

از پله ها پایین می رود

آرام آرام

بی آنکه نجابتش را سگهای هار بویی ببرند

و

خلاصه می شود در یک شعر

اسمش دختر دریاست

 

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در سه شنبه هشتم مرداد 1387  |
 روز پدر مبارک
تولد مولای عشق و مردانگی و روز پدر  مبارک باد

 

من معتقدم قافیه بودن مرد با درد اتفاقی نیست

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 یه سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام دوستان عزیز.........

اگر لطف کنید و به این سوال جواب بدید ممنون میشم

شما دوست دارید توی وبلاگ یه خبر نگار

چه مطالبی باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 جمعه دلگیر
دیگر

عشق

و رنگ چشمهای هیچ بالا بلندی

کفاف دلتنگیهایم را نمی دهد

....................................................

سلام دوستان دنیای مجازی

این غزل هم قدیمیه که تقدیم می کنم به او

که انتظارش هرگز پشیمانی نمی آفریند

جمعه دلگیر

..............................

دوباره جمعه رسید و از انتظار سرودم

غروب جمعه همیشه در انتظار تو بودم

تو آسمانی و عاشق من این اسیر زمینی

تودر نهایت اوجی ومن دراوج فرودم

بگیر دست دلم را آهای غایب کبری

در ازدحام قفسها دوباره بال گشودم

دلم شنیده که یک شب از آسمان تو می آیی

و می رسد به تو آخر تمام کشف و شهودم

چه حسرتی چه نیازی چه انتظار عجیبی

که ریشه کرده میان خرابه های وجودم

دوباره جمعه دلگیر مرا به یاد تو انداخت

غروب جمعه همیشه در انتظار تو بودم

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 آرین کوچولوی من
این عکس آرین کوچولوی منه که خیلی شیطونه خیلی هم دوسش دارم خیلی هم شعرای خوشکل بلده

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 جانماز مادرم
سلام به همه دوستان عزیزی که به بنده لطف دارن

این شعر برای ۸سال پیشه که تقدیم میکنم به همه مادرای دنیا

..................................................

شروه های ناب دارد جانماز مادرم

مهری از مهتاب دارد جانماز مادرم

می نویسم روی بال قاصدکهای خیال

هر چه شعر ناب دارد جانماز مادرم

تا که آهنگ اذان در گوش مسجد می وزد

خاطری بی تاب دارد جانماز مادرم

باز گریه باز تسبیح و دعای نیمه شب

کی خیال خواب دارد جانماز مادرم؟

تا که دریای دو چشمانش کمی طغیان کند

رکعتی از آب دارد جانماز مادرم

می دود در لابلای واژه هایش التهاب

خلسه ای نایاب دارد جانماز مادرم

ساده می ریزد نگاهش را میان شعرهام

بویی از سهراب دارد جانماز دارم

 

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 گزارش تصویری شانزدهمین جشنواره تولیدات مراکز صدا و سیما _شیراز خرداد 87

  •  برای دیدن تصاویر  جشنواره به ادامه مطلب مراجعه کنید.نظرهای زیباتون هم یادتون نرود.

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در پنجشنبه سی ام خرداد 1387  |
 خبر خبر خبر
سلام دوستان عزیز علیرغم همه گرفتاریها و با اصرار دوستان سرپرستی

هفته نامه سراسری پیک سبز در جنوب

کشور به بنده واگذار شده است

 این هفته نامه سراسری است و

در چالوس و تهران دفتر مرکزی دارد.. منتظر نظرات

و پیشنهادات شما هستم در ضمن خبرها و آگهی هایتان

را هم میپذیریم... راستی توی استانهای جنوبی هم به نماینده

فعال نیاز دارم اگر تمایل به همکاری دارید کامنت بذارید تا براتون

شماره تماس بذارم

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در دوشنبه بیستم خرداد 1387  |
 صفای ایلیاتی
 

چه صفایی دارند ایلیاتی ها

مردمانی که چهارفصلند

هرگز سردشان نمی شود

فقط بلدند آتش روشن کنند نه کامپیوتر!!! 

آدرس هیچ پیتزا فروشی ؛ کافی شاپ و حتی نانوایی هم بلد نیستند

" نون گندم ؛ پنیر باصری ؛ خرمای جهرم "

آنها هم

مثل شما شهری ها دغدغه دارند

باران و علف

راستی

پسرهاشان که هیچ ؛ حتی دخترهاشان هم تا شب حجله ابرو دارند و آبرو !

برای آنها چپ و راست فرقی نمی کند کوچ که می کنند مستقیم ترین مسیر را انتخاب می کنند .

در ذهن آنها بوش هر خری هست برای خودش است

و اصلاً

به این فکر نمی کنند که امسال چند سانتریفیوژ وارد مدار خواهد شد

مردمانی که

حتی حتی حتی

عرق هاشان هم بوی شیر میش می دهد

عکس:علی پیرزاده

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در پنجشنبه دوم خرداد 1387  |
 ارتباط مستقیم آن هم ازنوع اتفاقی

 

امروز مهندس ضرغامی رییس سازمان صدا و سیما (رییس ما )برای شرکت در دیدار مدیران اجرایی با رهبری و جلسه هیات دولت و افتتاح چندطرح تلویزیونی به شیرازاومده بود. بنده هم به اتفاق گروه پورتابل واحد مرکزی خبر برای پوشش خبری رفته بودیم.در حال خوردن میوه و شیرینی بودم که یه دفعه معاون سیما صدام کرد و گفت سریع برو جلوی دوربین که ارتباط زنده داریم. من هم از همه جا بی خبر هاج و واج جلو دوربین رفتم .اینکه نمی دونستم از چی باید حرف بزنم بماند!!! اینکه نمی دونستم مجری اونطرف کی بود بماند این که دهنم پراز کیک بود هم بماند!!! وسط ارتباط زنده هم موبایلموکه فراموش کرده بودم خاموشش کنم آبروی ما رو با صدای وحشتناکش برد. خلاصه کلی عرق ریختم و نفس نفس زنون ارتباط تمام شد. تصویربردار هم هول شد و وسط ارتباط زنده دوربینو  خاموش کرد. خلاصه روز جالبی بود اما خیلی ها گفتند ارتباط زنده خوبی اجرا کردی !!!!!!(البته جدی نگفتند). عکسهاشو هم ببینید.

 

 

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 خوابهاي مشوش يك خبرنگار

 باور كنيد دلچسب ترين خوابي كه تا حالا رفته بودم همين لحظه بود .

ساعت حدود 24 بود و آنقدر خسته بودم كه در حال تنظيم خبر خواب رفتم

آن هم چه خوابي !!!!

اما چه بگويم از دست اين همكاران كه توي خواب هم از سر ما دست بر نمي دارند....

عکس : هادی مشفق

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  |
 امروز.................. شيراز .................. پايان انتظار

 

ساعت 5 صبح به اتفاق گروه پرتابل واحد مركزي خبر براي پوشش سفري خاطره انگيز و به ياد ماندني به ورزشگاه حافظيه رفتيم .

شيراز امروز بهاري تر از هر روز بود و زيباتر

صحنه هاي جالبي ديدم و افسوس خوردم از اينكه كاش دوربين عكاسي برده بودم

با زني كه از يكي از روستاهاي شهرستان مهر در جنوبي ترين نقطه فارس آمده بود مصاحبه كردم كه فرزند يكساله اش در تب شديد مي‌سوخت اما آمده بود .....

كودكان شيرخواري كه توي آغوش مادرانه مادرهاشون خيس عرق بودند ، پيرمردهايي كه عصا مي‌زدند و عشاير فارس مثل هميشه استوار و نستوه .....

تا ساعت حدود 13 آنجا بوديم و اين صحنه ها را ضبط كرديم ...

جاي شما خالي بود

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 
سلام....سلامی دوباره

باور کنید ۷سال سکوت کردم و این غزل برای ۳ماه پیشه

که بعداز۷سال!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نظر یادتون نره............

<گرمترین اتفاق عالم>

زنی که با غم و اندوه و غصه توأم بود

گرفت دست دلم را شبی که سردم بود

زنی که گرمی دستش برای من کافیست

زنی که طرز نگاهش برام مبهم بود

نشست و سفره دل را گشود اما آه

درون سفره مگر لقمه ای به جز غم بود

زنی اسیر ؛ شکسته ؛ که دستهاش سرد است

زنی که گرمترین اتفاق عالم بود

زنی که وسعت هفت آسمان در او جاری است

زنی که فرصت با من پریدنش کم بود

زنی که می گذرد زندگیش بی لبخند

زنی که ثانیه هایش پر از محرم بود

ولی عجیب حال دلم را گرفته ای ؛ ای زن

زنی که طرز نگاهت برام مبهم بود !!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 
چقدر تازه و در دسترسی

هر وقت می خواهمت

می بینمت

می چینمت

چه خوب آنتن میدهی

انگار

هیچ کجای دنیا

برای ما نقطه کور نیست

دهکده جهانی یعنی همین

مک لوهان الکی حرف نمیزند

 

 

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در شنبه هفتم اردیبهشت 1387  |
 
من

غزل

باران

دفترچه خاطرات

چمدان

بانو همه چیزش را جا گذاشت و رفت...

 

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 

اهل كدام ايستگاه زمينم

آنجا

كه پدرانم 2500 سال پيش

متمدن تر از من بودند

و

غيرت آريايشان برای همیشه

تاريخ را رو سفيد كرد

آري

از سرزمين من به دنيا تمدن صادر مي شد

اما

چه بر سرمان آمد

كه

اين روزها توي ده ما هم

ولن تاين را جشن مي گيرند

نمي دانم

من

زاده اولين منشور حقوق بشرم

لطفاً مرا دست كم نگيريد .

|+| نوشته شده توسط علی هوشیار خبرنگار واحد مرکزی خبر در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا